دنیای شعر
هیج آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو
امید امید امید وقت آرزو کردنه بهترین ها... لا لا لا لا منی که بار غم رو تا پای جون کشیدم وقتی که در نگاهت ، طلوع عشق و دیدم ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی توی مروارید اشکات ، خودمو چه ساده دیدم ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی عشق نه رنگ دریاست ، نه رنگ آسمون ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی جون سپردم به عشقت،مگه بده؟ دنیامو تو دستات بگیر و نرو من بی تو می میرم،این مگه بده؟ A H A 2 من که تو آسمون تو ، حتی ستاره ندارم نگو ستاره گم شده تو آسمون تار من این که می گم بهانه نیست ، بهانه عاشقانه نیست هی هی هی سهراب ِ شعرهای من از دست می رود حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد این مطلب رو واسه خودم می ذارم نه هیچ کس دیگه
می دونی مسافر من،مسافر زندگی،من بهت می گم عاشق نشو اصلا آهایی کوچولوی که شاید همین لحظه متولد شدی،دل به کسی نبند ای دوست تنهایی رو رها نکن،به خدا خوشا به سعادت این انسان های غار نشین اگر الآن بهم بگند مادرت مرده،پدرت رو دیگه نمی بینی یک قطره اشک هم نمی ریزم اما بگن کوچولوی تو سرما خورده،تندی بغض می کنم...چرا؟ تو چشمام نگاه کن،بارون پشت شیشه آهای خدا با تو یکی خیلی حرفا دارم،وعده دیدار ما اون دنیا خدا ازت نمی گذرم اگر جوابت قانعم نکنه مسافر،تو زندگیم،یک هدف داشتم،چرا می گم داشتم؟ یک روزی در آینده باشه که دنیا برای فردا شدن محتاج من باشه همیشه به این هدفم افتخار می کردم،پیش خودم می گفتم از این هدف هم والاتر هست؟ اما بعد ها دیدم ای بابا عجب هدف پوچی هدف از این مهمتر که یکی رو خوشبخت کنی؟ راستی تو مسافر هدفت تا الآن چیه؟ مسافر جاده ها،تو هم تنهایی؟ هنوز همسفر پیدا نکردی؟ دست نگه دار منو ببین منم تنهایی سفر می کردم،تنهای تنها اما آخرش هم سفرم شد یک بغض،یک بغض که داره راه نفسمو می بنده یک بغض که همیشه هم سفرمه یک حسرت که آخر،جونمو می گیره مسافر،خیلی فرق بین این که تنها باشی یا تنها بشی و وای به حال آدمی که تنها باشه و تنها بشه نمی دونم مسافر،بگم دل ببند یا دل نبند چه قدر بیزارم از آدم هایی که عشق رو مثل قانون بقای جرم می دونن و چه مقدسه این جمله عشق اول،عشق آخر مسافر،مسافر باش عاشق باش زندگی کن هی،طلسم عشق مسافر لحظه ای در گفتن دوست دارم درنگ نکن منو ببین،درنگ نکن دوست دارم مسافر عشق اگه تو یه روز نباشی ، آرزو معنی نداره مسافر جاده از جایی شروع شد که تو رو دیگه ندیدم هنوزم می گذره دیروز ، هر روز از روزهای دلگیر مسافر یک لحظه صبر کن عشق و احساس و دل بستن دوست داشتن یعنی ترک تنهایی نذار عشق برات بشه حسرت من تا عمر دارم در حسرت این می مونم که یک شب زیر بارون... در حسرت یک بوسه آهایی دل خوش کدوم شب شهریوری؟ مسافر نذار تنها هدف زندگیت بشه آرزوی خوشبختی کسی که یک روز فکر می کردی با تو خوشبخته مسافر اگر عاشق شدی،تا آخرش باش،حتی اگر یک عمر در تنهایی باشی عشق یعنی... نا امید شدن،نتونستن در این راه معنی نداره دنیا مخالفت کنه،تو باید راهتو بری یه قدم بهت رسیدم ، وقتی تو همیشه رفتی هیچ وقت در گفتن دوست دارم شک نکن هیچ وقت یادته نماز عشقو ، ما به عشق هم می خوندیم یادته... یک عمر از این شعر متنفر بودم اما حالا شده همدم تنهایی من گریه کن،گریه قشنگه... نکنه تنها بمونی... تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را بگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد مرا از سینه بیرون کن ، ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را ، مرا بشکن مرا بشکن کنون کز من بجا ، مشت پری در آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده بیا آتش بزن این آشیان را این بال و پرها را ، رها کن این دل غمگین تنها را تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت ، شود امید جاویدت تو را راندم ولی هرگز نگو با من که معنی عشق و محبت را نمی دانی که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد جهان تاریک می شد ، کهکشان می مرد درون سینه ام دل ناله میزد باز کن از پای زنجیرم که بگریزم ، به دامانش بیاویزم به او با اشک و خون گویم مرو من بی تو می میرم ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم دگر از غصه لبریزم و اینک دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب پنهون مي شي خورشيدکم پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم * چرا بـه من شک مي کنی مـن کـه مـنـــم بـرای تــو لبـریـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو * دسـت کدوم غزل بـدم نـبــض دل عـاشـقـمـو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو * گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن * سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو نبودنت مرگه منه راهییه این سفر نشو نزار که عشق من وتو اینجا به اخر برسه بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه * گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن * نـوازشــم کــن و بـبـیــن عشق می ریزه از صدام صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام اگر چه من به چـشـم تو کمـم قـدیمی ام گمـم آتشـفشـان عـشـقـمـو دریـــای پــر تـلاطــمــم * گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن من دختری هستم زاده ی زیبایی فصل بهار و گل غرق شکوفایی * من دختری هستم نامم چه ارزشمند! حساس و دل نازک نفسم چه قدرتمند! * من دختری هستم زاده ی خوشبختی سیراب ز شادی ها با انگ بدبختی * من دختری هستم آزاد و زندانی در بند یک فرهنگ فارغ ز نادانی * من دختری هستم در بند جنسیت چون دخترم ، هستم حافظ ز حیثیت * من دختری هستم عاشق رها بودن در نفرتم از یک حس تنها بودن * من دختری هستم که میزنم فریاد میگویم ای دنیا بگذار شوم آزاد * من غرق زیبایی ، غرق توانایی غرق در شکوفایی آه! پس چرا هستم؟ دل پرتر از عالم آه! ای خدای من آخر چرا هستم؟ یک دختر از عالم یک دختر از عالم... شاعر : TIZPA من از تنهایی ام بیزار بیزارم کاش در خوابم تو می رفتی نه وقتی اینچنین هوشیار و بیدارم *** بی تو گریان و دگرگونم بی تو من داغون داغونم می رسم تا مرگ احساسم می شکنه این قلب مجنونم *** زدی حرفاتو رو راست رفتی هرجا دلت خواست حالا که از من و عشقم گذشتی بدون هر جا که رفتی قلبم اونجاست *** نمی خوای به حرف من گوش نکن منو مثل شمع خاموش نکن می خوام التماس کنم بهت بگم منو هیچ وقت فراموش نکن *** بی تو من یک لحظه هم نمی تونم از جونم ساده گذشتی می دونم دیگه ارزش محبت ندارم اما من همیشه یادت می مونم اما من همیشه یادت می مونم اما من همیشه یادت می مونم تقدیم به اونی که خیلی دوستش دارم و بدون اون میمیرم اما اون از یاد برد که امید من واسه ی این زندگی بود... شاعر : TIZPA بخاطر منم شده بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده گریه کنی نمیتونم اشکاتو طاقت بیارم فدای اشکات خانومی آخ که چقدر دوست دارم میرم ولی پیش چشات عشقمونو جا میذارم دلم میخواد نرم ولی روی دلم پا میذارم تو هم میخوای نرم ولی مثل منی پره غرور مرگه منه وقتی برم از پیش تو یه جای دور *** خط بکش رو خاطره هام عکسامو پاره کن نبین من که برای عشقمون کهنه شدم ای نازنین دست بکش رو آسمونا ستاره ی تازه بچین من چه کنم بی عشق تو وقتی شدم تنها ترین من از خدا میخوام کمک کنه فراموشم کنی منم خوشم که تا ابد عروسک خیالمی عشق یعنی باور یک حقیقت عشق یعنی داشتن صداقت عشق یعنی آغاز یک زندگی شروع دلپذیر یک رفاقت عشق یعنی داشتن محبت عشق یعنی دردی بزرگ و کوچک عشق یعنی بوسه ای مادرانه بر صورت پاک و نحیف کودک عشق یعنی ستایش یک احساس داشتن فرشته روی زمین وجودی سرشار از مهر و عطوفت عشق یعنی یافتن یک « نگین » عشق یعنی جستجو برای تو عشق یعنی پیوند قلب و احساس با تو ، با قلب و احساس و وجودت عشق یعنی طراوت گل یاس عشق یعنی چشمان شب تاب تو عشق یعنی صدای دلنشینت عشق یعنی حمایت دو دستت عشق یعنی وجود نازنینت عشق یعنی انتظار برای تو برای قلب پاک و عاشق تو برای تنهایی بی پایانم ای کاش که باشم من ، لایق تو « من منتظر می مانم تا هر لحظه بیایی بیا مرا رها کن ای ناجی تنهایی » شاعر : TIZPA گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره یک حرف ساده هم گاهی چقدر واست غم میاره فردا... گريه بكن وقتي دلت تنگه عزيز گريه بكن ، هي قطره قطره اشك بريز گريه بكن تا كه بدوني عاشقي بدوني بازيچه ي اين دقايقي گريه بكن تا دلت از سنگ بشه بذار يه بارم دل اون تنگ بشه بذار يه بار تنهاي تنها باشه بدون تو در پي فردا باشه بذار بفهمه بي تو فردا دير مياد اگه بياد هم خيلي دلگير مياد بذار بفهمه داشتنت يه دنياست بذار بدونه عشق تو يه روياست بذار بياد پيشت تا اقرار كنه بذار هزار بار عشقو تكرار كنه گريه بكن حالا كه عاشقت نيست گريه بكن بدوني لايقت نيست گريه بكن تا بدوني شكستي بدوني تا حالا چشماتو بستي دوسش داري ، عاشقشي ، دلتنگي عاشق و دلتنگ يه دل سنگي بذار بفهمه مرهم دردها شي بذار بفهمه همه ي فردا شي اي كاش بفهمه... شاعر : TIZPA آفتاب زندگی می تونه همیشه طلوع قشنگی داشته باشه اگه فقط تو بخوای... نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايه سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به كام مي كشد مرا به اوج مي برد مرا به دام ميكشد تمام آسمان من پر از شهاب مي شود تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطر ها و نورها نشانده اي مرا كنون به زورقي ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره ه مي كشاني ام فراتر از ستاره مي نشاني ام من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين كبود غرفه هاي آسمان كنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان كه من كجا رسيده ام به كهكشان به بيكران به جاودان كنون كه آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا مرا دگر رها مكن مرا از اين ستاره ها جدا مكن نگاه كن كه موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب ميشود صراحي سياه ديدگان من به لالاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو ميدمي و آفتاب مي شود... « فروغ فرخزاد » نگاه تو... كاش مي ديدم چيست « فریدون مشیری » من فدای تو...((تقدیم به اون که همه ی هستی منه)) همه ميپرسند « فریدون مشیری» شعر زیبای "سیمین بهبهانی"... یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم رنجش دهم رنجش دهم زارش کنم خوارش کنم از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین صد شعله در جانش کنم رامش کنم رامش کنم در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری از ننگ آزارش دهم از غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم چون بنده ای سودا زده کالای بازارش کنم گوید بیفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم هرشامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای رقصم به هر بیگانه ای از خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من منزل کنم در کوی وی باشد که دیدارش کنم گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گویان کنم با گونه گون سوگندها بار دگررامش کنم چون یار شد بار دگر کوشم بر آزار دگر تا این دل دیوانه را راضی به آزارش کنم جواب "صهبا" استاد دانشگاه به سیمین بهبهانی... یارت شوم یارت شوم هر چند آزارم کنی نازت کشم نازت کشم گر در جهان خوارم کنی بر من پسندی ، گر منم دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم کز عشق بیمارم کنی گر رانیم از کوی خود ور باز خوانی سوی خود با قهر و مهرت خوش دلم گر عشق در کارم کنی من طائر پر بسته ام در کنج غم بنشسته ام من کز قفس بشکسته ام تا خود گرفتارم کنی من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام یار من دلداده شو تا با بلا یارم کنی ما را چو کردی امتحان ناچار گردی مهربان رحم آور ای آرام جان بر این دل زارم کنی گر حال دشنامم دهی روز دگر جامم دهی کامم دهی کامم دهی الطاف بسیارم کنی و پاسخ دندان شکن سیمین به استاد صهبا... گفتی شفا بخشم تو را وز عشق بیمارت کنم یعنی به خود دشمن شوم با خویشتن یارت کنم؟؟ گفتی که دلدارت شوم شمع شب تارت شوم خوابی مبارک دیده ای ترسم که بیدارت کنم عاشق به این می گن...به هیچ وجه حاضر نیست ریسک کنه!! باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیگر بازیگران اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
اعتراف شیرین حافظ شیرازی...قابل توجه شیرازی ها : یاد بگیرین!! فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم............بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق...............که درین دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود................آدم آورد درین دیر خراب آبادم سایه طوبی و دلجویی حورو لب حوض...............به هوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست..............چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت..................یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق...............هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست..............که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم "حافظ"
تو رو پیدا کردم ، به آرزوم رسیدم
دیدم شراب نابی ، سبو سبو چشیدم
تو عروس شهر افسانه هایی
عاشقت می مونم ، قدر تو رو می دونم
نیاد اون روزی که بی تو بمونم
گل عشقو از نگاهت ، مثل یک ستاره چیدم
اومدی از پشت ابرا ، از تو قصه و کتاب هام
با همون نگاه اول واسه دردام چاره دیدم
تو عروس شهر افسانه هایی
عاشقت می مونم ، قدر تو رو می دونم
نیاد اون روزی که بی تو بمونم
به رنگ چار فصل خدا میمونه
عشق بهار زیباست ، بهار بی خزونه
هدیه ای از خدای عاشقونه
تو عروس شهر افسانه هایی
عاشقت می مونم ، قدر تو رو می دونم
نیاد اون روزی که بی تو بمونم
نگهبان باران
طلسم شده عشق
کجا برم که بی تو من ، یه راه چاره ندارم
عشق تو مثل آتیشه ، خودت ولی کوه یخی
عشق تو عشق آخره ، عشق دوباره ندارم
تو که خودت ستاره ای یا که یه راه چاره ای
اگه ازم جدا بشی ، همون عشق دوباره ای
نگو پرنده کشته شد با زخم های شکار من
منی که با ترانه هام ، لحظه به لحظه با تو ام
نگو نموندی تا ابد ، تو هر نفس کنار من
بدون که عاشقی فقط نوشتن ترانه نیست
تو دلم آتیش کوچولو
تو منو سوزوندی،میون آتیش نشوندی
واسه همیشه کوچولو
اون عهدی که بستی،تو دستت شکستی
مگه نه تو بگو کوچولو
حتی خوشبختی تو این شهر ، دیگه پاشو نمی ذاره
بی تو رو خونه ی قلبم ، پیله ی غصه می شینه
چشم من تو دنیا جز تو ، نمی خواد چیزی ببینه
اگه تو یه روز نباشی ، نفسم بالا نمیاد
چون که این دلم به جز تو ، هیچی از دنیا نمی خواد
بی تو عقده های کهنه ، می لولن تو سینه هر دم
اگه مال من نباشی ، دل من جون می ده در دم
اگه تو یه روز نباشی ، واسه من آخر دنیاست
فکر کنم تموم عشقم ، توی این ترانه پیداست
وقتی از خش خش برگ ها ، غم پاییز رو شنیدم
تن فرداهامو بوسید ، لب سرد بی تو بودن
رفت و گفت که دیره فردا ، واسه تو به من رسوندن
یاد اون نگاه نم دار ، بین بوسه های تقدیر
دور شدی از دور چشمام ، زیر نم نمای این درد
بی تفاوت پر کشیدی ، وقتی عشق چشاشو وا کرد
آسمون بغضش رو می شکست اگه با هم نمی موندیم
یادته قرار گذاشتیم که بدون هم نمیریم
که بدون هم نمونیم ، مرگ رو بی هم نپذیریم
مرگ رو بی هم نپذیریم

نگاه كن
نگاه كن
نگاه كن
نگاه كن
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه
توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين شتنه جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان
را
در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد
اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه
لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي
انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها
تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

